حكيم زجاجى

432

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه از باغ علم پسر برخورى * شب و روز حلواى شكر خورى 280 بر او روغن [ و ] پسته اى مهربان * بر او جز به نيكى مگردان زبان چو ديدم من اين صحن حلواى نغز * بر او ريخته روغن و پسته مغز مرا قول فرزانه آمد به ياد * كه چون راست شد گفتهء اوستا [ د ] چو ديدم بدان‌سان كرامات مرد * بباريدم از ديده خوناب زرد يكى را بفرمود شاه از هنر * كه اين صحن حلوا به بغداد بر 285 بر مادرش ايستاده پسر * مگو هيچ با او ز خير و ز شر وز آن‌جا برو پيش خاليگران * سبك تا نباشد به تو برگران بر ايشان بفرما كه حلواگرند * كه هر روز يك صحن حلوا برند ز مطبخ به نزديك آن پيرزن * بدين‌سان كه تو بردى از پيش من به از علم خواندن مدان هيچ كار * به دل در جز اين دانه چيزى مكار 290 چو آموختى خيز و تكرار كن * پى آخرت مىكنى ، كار كن به دنيى و عقبى خورى بر ز علم * به گردون رسانى چو خور سر ز علم تو علم از پى كار دنيا مخوان * مكن اندراين شغل رنجه روان پى آخرت خوان كه آن‌جا به‌كار * نيايد مگر علم پروردگار بزرگى بو يوسف اكنون شنو * ز علم وى و عقل بيرون شنو 295 در آن راه خسرو به مهد اندرون * همىبود با عالم رهنمون عمادى يكى بود آن سرفراز * در آن جاى پيوسته باز هم به راز ز علم و عمل يافت مروان مقام * عمل كن تو با علم و شو شادكام سرافراز را علم بر گاه برد * به يزدان ، به دانش توان راه برد بيابى سعادت به علم و عمل * برون آى از بند آز و امل 300 مياساى روزى به آموختن * پى علم شمع روان سوختن كز آن‌جا تو را روشنايى بود * همان با خرد آشنايى بود تو در كار علم اى جوان رنج بر * وز آن بار تا جاودان گنج بر ز نادانى و بيخودى دور شو * برون آى از نار و در نور شو